گذشت و اغماض
راوی علی عصمتی : یک شب من و شهید با هم نگهبان بودیم . آن شب من شدیدا خسته بودم و به خواب عمیقی رفتم . ایشان وقتی که نوبت نگهبانی من شد مرا بیدار نمی کرد و خود به نگهبانی می پرداخت و در انتهای وقت نگهبانی من چرت می زد که ناگهان از روی حلب افتاد و من با صدای آن بیدار شدم و متوجه قضیه شدم که او جای من به نگهبانی مشغول بود.
ثبت دیدگاه