تدبير نظامي و مديريت
راوی عباس تیموری: قبل از شروع عملیات بدر، حال و هوای خاصی بر گردان حاکم بود. مجید آرام و متین بود. حتی گهگاهی با بچه ها شوخی می کرد. زمانی که حاجی برونسی آمد، مجید خطاب به ایشان لفظی که خود حاجی برونسی همیشه قبل از شروع عملیاتها تکرار می کرد را گفت:حاجی یک وقت در این عملیات بَمبل در نیاوری؟زیرا در عملیات خیبر حاجی برونسی از سمت دیکری رفته بود و تقریباً نصف تیپ بدون فرمانده مانده بودند.ـ ته هر حال مجید به شوخی گفته بود:" حاجی در این عملیات دیگر بقول خودت" بَمبُل در نیاوری". یا باید شهید شویم ویا پیروز." هنگام شروع عملیات، مجید کفش نپوشیده بود و پا برهنه بود. برای حفض روحیه بچه ها. یک دوربین و یک تلوزیون با خودش از تهران آورده بود. اینگونه به بچه ها روحیه می دادو آنها را جذب می کرد. مجید بچه ها را تا سر چهار راه خندق هدایت کرد. تقریباً از همه طرف لشگرها آمده بودند. امید بود که ما برویم از سر آن چهار راه اتوبان بصره و از آنجا وارد عمل شدیم. اما کل عملیات دیگر بسته شده بود. سر چهار راه خندق هم لشگرهای مختلفی گیر کرده بودند و همه چیز دیگر تمام شده بود. در همان حین مجید دائماً از گردان سرگشی می کرد و در رفت و آمد به سرو ته گردان بود. به هر حال ایشان بچه ها را از چهار راه خندق تا بالای جاده عبور داد. از بالای جاده نیز پس از طی 500 متر به خاکریز هلالی شکلی که شهید چراغچی زاده بودند رسیدیم. در آنجا ما را توجیه کرد و گفت: بچه ها شما این منطقه را خوب نگهدارید تا ما از آن طرف با ناریجک، با عراقیها مبارزه کنیم. خط در شرف سقوط بود. عراقیها با تانک به روی جاده آمده بودند. در همین فواصل من دیگر مجید را ندیدم. حاجی برونسی در 10 الی 15 متری ما بود. عراق دیگر کاملاً خط را در اختیار داشت. دستور عقب نشینی صادر شد. ما به عقل تر برگشتیم تا اینکه خبر شهادت آقای گرایلی را از زبان آقای محمدیان فرمانده گردان شنیدیم. درپشت جاده مستقر شدیم. در آنجا تانکهای عراقی را می دیدیم که با سنگدلی هر چه تمامتر از روی بدن پاک شهدای ایرانی رد می شدند.
ثبت دیدگاه