شناسه: 211234

عشق به جهاد

راوی اشرف باروتی: یک سِری مجید به اتفاق پدرش به جبهه رفتند. در جبهه محل کار این دو از هم جدا می شود. روزی پدر مجید تصمیم می گیرد برای دیدنش به خط برود و جویای حالش شود. وقتی به محل کار مجید می رسد دوستانش می گویند: مجید به مأموریت رفته است و تا چند ساعت دیگر برمی گردد اگر پیامی دارید بگویید تا وقتی آمد به ایشان بگوییم. پدرش می گوید وقتی مجید آمد بگویید تا پیش من بیاید. وقتی مجید می آید دوستانش خبر آمدن پدرش را به او می دهند. بلافاصله مجید به اتفاق آقای برونسی و چند نفر دیگر به نزد پدرش می روند. وقتی پدر را ملاقات می کند پدر به ایشان می گوید من یکی دو روز دیگر می خواهم به مشهد برگردم شما با من نمی آیید؟ مجید در جواب می گوید: آقاجان من که نمی توانم بیایم شما هم در جبهه بمانید و به ملت و کشور خود خدمت کنید. پدر در جواب مجید می گوید: شما تنها خودت هستی اما من مسئولیت سه چهار نفر دیگر را به عهده دارم. مجید می گوید: در این شرایط حیف است انسان در بستر بمیرد وقتی زمینة شهادت فراهم است. پدرش می گوید: باشد برای بعد. انشاءا... دفعة دیگر که آمدم شاید این توفیق نصیبم شود. خلاصه کمی با هم شوخی می کنند و در نهایت حلالیت می طلبند و از یکدیگر خداحافظی می کنند. نزدیکی های عید نوروز عملیات بدر شروع می شود و مجید در این عملیات به فیض شهادت می رسد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه