شناسه: 211688

آخرين وداع با خانواده

ظهر بود و همه ی اعضای خانواده در کنار هم ناهارمان را خوردیم و پدرم رو به من کرد و گفت : زهرا جان بابا حاضر شو که برویم بعد از تمام اعضای خانواده خداحافظی کردند . با هم که می رفتیم حرفهای زیادی به من زدند و گفتند : دخترم سعی کن این مدتی که نیستم به مادرت کمک کنی و سعی کن درسهایت را هم خوب بخوانی . کم کم به مدرسه نزدیک می شدیم که پدرم مرا بوسید و خداحافظی کرد و رفت و من هم خداحافظی کردم و داخل مدرسه شدم . هنوز زنگ کلاس نخورده بودکه یکی از بچه ها مرا صدا زد و گفت : بیا دم درب یک آقای با شما کار دارد . من رفتم دیدم که پدرم است باور نمی کردم گفتم : بابا کار داشتی بعد پدرم گفت : دخترم شما کاری با من نداری ؟

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه