شناسه: 211689

توجه به خانواده

بیاد دارم یک روز جمعه برای دیدن اقوام قرار شد به روستا برویم که پدرم لحظه ی رفتن گفت : دخترم کتابهایت را بردار تا آنجا درسهایت را بخوانی . اما وقتی به روستا رسیدیم بعد از دقایقی استراحت مشغول بازی با بچه ها شدم و اصلاً حال و حوصله ی کتاب خواندن را نداشتم . آنگاه پدرم رو به من کرد و گفت : دخترم زهرا جان کتابت را بردار و بیا با هم درسی را که معلمتان داده بخوانیم . من هم با لحن بچگانه ای گفتم : بابا جان من آمدم اینجا تفریح نیامدم که …. پدرم حرفم را قطع کرد و گفت : دخترم درس به جای خود و بازی هم به جای خود هر چیزی به اندازه ی خودش بعد من لبخندی زدم و گفتم : باشد الان کتابم را می آورم تا درس جدیدی که معلممان به ما داده را بخوانم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه