خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
دو روز مانده به عید خواب دیدم محمد تقی وارد خانه شد و رفت اتاقی که مریم وعلی اصغر (دختر وپسرم ) خوابیده بودند و پتو بر روی بچه ها کشید و گفت : بچه ها سرما می خورند یک نگاهی کرد و گفت : محسن کجاست ؟ گفتم : در آن خانه ی دیگر خوابیده است گفت: چرا تنها خوابیده ؟ گفتم : همیشه تنها می خوابد، همین که خواست به اتاق او برود از خواب بیدار شدم
ثبت دیدگاه