شناسه: 211757

ببین به من مخند

همسر شهید: «قاسم» ـ تنها یادگار آن عزیز سفرکرده ـ تازه چند روزی از به دنیا آمدنش نمی‌گذشت، که آقا «‌حجت» ـ باباش ـ از جبهه آمد. آقا «حجت»، چند روزی بیش‌تر مرخصی نگرفته بود و باید هر چه سریع‌تر به منطقه برمی‌گشت.‌ بچه را که دید، بلندش کرد و روی دست‌هایش گرفت و به سنت نبوی، در گوش‌هایش «اذان» و «اقامه» گفت و بعد نگاهش را به سوی من گرداند و به حالت غیرمنتظره‌ای ـ آن هم با آن لهجه‌ی ناب قزوینی‌اش ـ گفت: «اِسمِشَه مِذارَم قاسم!» علتش را پرسیدم و گفت: «این طوری یاد دایی شهیدِشَم زنده مِشَد!» آخر، پیش از این داداشم ـ «قاسم شکیب‌زاده» ـ هم در عملیات آزادسازی «خرمشهر» روحش به آسمان‌ها پر کشیده بود و از طرفی هم آقا «حجت» به این جور کارها اعتقاد عجیبی داشت! در مدت زمان کوتاهی که به مرخصی آمده بود، هر بار که به «قاسم» نگاه می‌کرد،‌ هیجان‌زده می‌شد و می‌گفت: «بیبین! به من مِخَندَه!!» حال آن که هیچ نوزادی در آن سن و سال نمی‌خندد. این یکی از آن نکات عجیبی بود که رازش تا اَبد برایم نهفته ماند.  نکته‌ی دیگری که برایم بسیار جالب بود این که، برای یک بار هم «قاسم» را ـ به مانند دیگر پدران مشتاق ـ گرم در آغوش نگرفت. تنها یک‌بار، ‌آن هم به خاطر اصرارهای بیش از حد من راضی شد او را در حد این که در دستانش گرفته و بوسه‌ای برگونه‌هایش بزند،‌ بغل بگیرد ـ که به لطف دوربین عکاسی ـ ‌خاطره‌اش برای همیشه جاودانه شد! او نمی‌خواست که حتی مِهر فرزندش، بال‌های عروجش را از او بگیرد و مانع پروازش شود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه