اخلاص عمل
به روایت ازمحمد صابری فر : یک روز پاسگاه رفتم بچه ها گفتند: برادر خانمتان تماس گرفتند که در بیمارستان بستری هستند. و گفتند: که مجدداً تماس می گیرند. سر ساعت مقرر ، محمدعلی مجدداً تماس گرفت. من به ایشان گفتم: کجا هستی؟ چرا با خانه تماس نمی گیرید؟ چرا نگفتی که مجروح شدی؟ گفت: حدود بیست و پنج روز است که در بیمارستان گرگان بستری هستم این مطلب را به غیر از شما به کس دیگری نگفته ام. گفتم: چرا در طول این بیست و پنج روز اطلاع ندادی که اگر به خون یا چیز دیگری لازم داشتی کمکت کنیم. در جواب گفت: الان هم که تماس گرفتم برای کمک نیست فقط چون شما را رازدار خوبی می دانم می خواستم شما اطلاع داشته باشید و مواظب باشید که خانواده از جای دیگر یا از طریق دوستانم مطلع نشوند. خواهش می کنم که این مطلب را به هیچ کس نگوید. گفتم : خیالت راحت باشد. حدود 10 الی 15 روز گذشت یک روز ساعت 9 صبح بود که یک آمبولانس سپاه جلوی درب خانه ما نگه داشت. پس از اینکه زنگ خانه را زدند خانمم رفت و درب را باز کرد، به همین که چشمش به آمبولانس افتاد نارا حت شد و گفت: حتماً برادرم شهید شده است. گفتم: ناراحت نباش. من تا حدودی خبر دارم. بعد کمک کردیم و محمدعلی را به داخل خانه آوردیم. خانمم رو به من کرد و گفت: تو آدم سنگ دلی هستی و نمی خواستی من به برادرم کمک کنم. گفتم: چونکه خواست خودش بود که کسی از قضیه اطلاع پیدا نکند. بعد محمدعلی گفت: خودم گفته بودم که به کسی اطلاع ندهد. چون مجروحیت از ناحیه پا که چیزی نیست.
ثبت دیدگاه