آخرین وداع با خانواده
به روایت از شهربانو قلی پور : شبی که برادرم می خواست از زیبد حرکت کند آمد به خانه ی ما و گفت: من نمی توانم به جبهه بروم حالم خوب نیست صبح که هنوز خواب بودیم دیدم برادرم در می زند، گفت" من می خواهم به جبهه بروم حالم خوب شده است یک قرآنی داشت آن را به من داد و گفت: خواهر جان این قرآن را بخوان و هر وقتی که به دوره قرآن می روی یاد من هم باشید من گفتم: ان شاء ا... بر می گردید این حرفها را نزنید صبح به مسجد رفتم و آنها را بدرقه کردم و آنها رفتند و بعد از دو روز خبر آمد که برادرتان شهید شده است.
ثبت دیدگاه