شناسه: 212373

حرمت والدین

به روایت از گوهر چی بو : یک شب که از منطقه آمده بود . دوستانش برای دیدن او به منزل ما آمدند . من رفتم به او گفتم :من خیلی خوابم می آید اگر با من کاری ندارید من بروم بخوابم گفت :نه مادر جان ،شما راحت باشید بعد ا این که دوستانش رفتند . کنار بستر من آمد و پرسید: مادر چیزی احتیاج ندارید ؟ گفتم: اگر می توانی برایم یک لیوان آب برایم بیاور . همان لحظه که محسن آقا رفته بود برای من آب بیاورد من خوابم برد یکمرتبه از خواب بیدار شدم . دیدم محسن آقا یک لیوان آب در دست دارد و روی سر من ایستاده است گفتم: مگر شما نخوابیده اید گفت: نه شما آب خواستید ومن از همان لحظه ایستاده ام و منتظرم تا بیدار شوید و آب را به شما بدهم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه