عشق به جهاد
به روایت از عالیه قاسمی : یک شب فرزندم محمدتقی به منزل ما آمد و گفت: میخواهم به جبهه بروم و تصمیم را گرفتهام. گفتم تو هنوز خیلی کوچک هستی و باید درست را بخوانی، نمیخواهد بروی گفت چطور برادرانم بروند ولی من نروم من هم میخواهم بروم و شهید شوم. در آن موقع وصیتنامهاش را نیز آماده کرده بود ولی به من و همسرش چیزی نگفت. به هر حال با اصرارهای زیادی که کرد رضایت خودم را اعلام کردم و او به جبهه رفت.
ثبت دیدگاه