خواب و وریای دیگران در مورد شهید
به روایت از مریم زارع مقدم : هنگامی که علی اکبر را حامله بودم شب خواب دیدم داخل باغ هستم در حالی که سه نفر بانوی چادر مشکی در میان باغ بودند من را تعارف کردند که بیا داخل باغ گفتم من چادر و کفش ندارم. از داخل ساک به من کفش و چادر دادند و تعارف ناهار کردند. گفتم من عائله مند هستم و پدر شوهر پیری دارم و نمی توانم زیاد توقف کنم یه دسته گل به من دادند در حین برگشتن در باغ به ساختمانی رسیدیم این بانوان گفتند این حیاط مال شماست گفتم ما این چنین حیاطی نداشته ایم گفتند این ساختمان را به شما بخشیدیم.
ثبت دیدگاه