شناسه: 213191

آخرين وداع با خانواده

چند روز قبل از این که حبیب الله برای آخرین بار به جبهه برود به منزل ما آمد و فرزندانم را زیاد نوازش کرد ـ دو فرزند پسر داشتم ـ ایشان به من گفت: اگر امکان دارد اندازه ی بچه ها را بگیرم تا دو شلوار به عنوان یادگاری برایشان بدوزم. ـ شغل حبیب الله خیاطی بود ـ توی خانه دراز کشید و گفت: خواهر وعده ی من و شما در بهشت. اگر انشاء الله شهید بشوم شما را شفاعت خواهم کرد. چون خواهرش بودم و خواهر هم آرزوهای زیادی برای برادرش دارد گفتم: نه، من راضی به شهادت شما نیستم. در ضمن حبیب الله هر وقت می خواست نه جبهه برود نه ما اجازه نمی داد برای بدرقه کردن ایشان به بیرون از خانه برویم. فقط اولین و آخرین باری که به جبهه رفتند ایشان را بدرقه کردیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه