شناسه: 213201

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی عباس خرازی: بعد از شهادت آقای غلام پور یک شب خواب دیدم، در مجلسی که علمای بزرگی در آن حضور دارند نشسته هستم و شهید از افراد پذیرایی می کرد. وقتی به من رسید گفتم: حبیب الله تو که شهید شده بودی؟ چیزی نگفت. دستش را گرفتم و گفتم بایست کارت دارم. گفت: نه بگذار بروم الان نمی توانم بعداً بر میگردم. دستش را رها نمی کردم و می گفتم: بنشین میخواهم با شما صحبت کنم. گفت: خودت می بینی درم پذیرایی می کنم. صبر کن پذیرایی تمام شود، بعداً پیش شما می آیم. وقتی پذیرایی ا ش تمام شد، پیش من آمد. با همدیگر از جلسه خارج شدیم. در کوچه و خیابان راه می رفتیم. وقتی که عابرها و دوچرخه سوارها از پهلوی ما رد می شدند به حبیب الله تنه میزدند به ایشان گفتم: اینها چقدر بی توجه راه می روند. گفت: اینها ما را نمی بینند. مقداری جلوتر که رفتیم دخل یک مغازه رفتم و میخواستم از ایشان پذیرایی کنم. شهید گفت: نه، بیا برویم از این مغازه ی دیگری بخریم. به مغازه ی دیگر رفت و مقداری شیرینی خرید. شیرینیهایی را که گرفته بود از عسل هم شیرین تر بود. شیرینیها را که خوردیم. ایشان گفت: می باید بروم، کار دارم. خداحافظی کرد و رفت در همین لحظه از خواب بیدار شدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه