خبر شهادت
راوی حکیمه غفورزاده: وقتی ابوالفضل به جبهه رفته بود ایشان را در خواب دیدم که اسباب کشی انجام می دهند به وی گفتم شما کی می خواهی کم و کسری خانه ات را کامل کنی؟ ایشان فرمودند که باجناقم هست. او خانه ام را تنها نمی گذارد و به ایشان رسیدگی می کند. با اینکه در آن موقع اسباب کشی نداشتند و در موقع شهادت ابوالفضل برادر شوهرم به دنبال شوهرم آمد. من به ایشان گفتم با شما می آیم ولی آن موقع ها مانع رفتن من شدند. دلشوره عجیبی داشتم. وقتی که شوهرم برگشت از او پرسیدم: چه شده است؟ ایشان فرمودند: در تهران بمباران شده. گفتم: نه شما دروغ می گوئید. من گفتم اگر خبری شده باشد از اخبار اعلام می کند ولی چیزی در اخبار در مورد بمباران نگفتند. گفتم: راستش را بگوئید چه خبر شده؟ دیدم که اشک در چشمانش جمع شده و متوجه شدم برادرم شهید شده است.
ثبت دیدگاه