خبر شهادت
راوی شهربانو آچاک: شب عید بود رفته بودم تا گوشت بخرم در موفع برگشت تاکسی گیرم نیامد ، و بعد دامادم آمد و گوشت را از دستم گرفت و به خانیمان برد وقتی که از بازار برگشتم دیدم جوانها در حیاطمان نشسته اند وقتی من را دیدند همه پراکنده شدند مادرم آمد و گفت:شهربانو ابوالفضل شهید شده است گفتم:نگو بی بی زهرا نشنود چون مریض می شود بعدد تمام فامیلها و همسایه ها ما آمدند برادرم گفت:خواهر عکس ابوافضل را بیار گفتم چرا؟گفت:چون ابو افضل به شهادت رسیده است.
ثبت دیدگاه