شناسه: 213650

تولد و کودکی

به یاد دارم زمانی که فرزندم سید جعفر شیر خوار بود من ومادرش ایشان را به سبزوار بردیم . در سبزوار نزدیک کاروانسرایی بودیم . چون همسرم شیر نداشت . سید جعفر از فرط بی شیری خیلی بی تابی می کرد . چند نفر خانم آن طرف تر از ما مشغول کار کشاورزی بودند رفتم و به آن خانمها گفتم : فرزندم گرسنه است و همسرم شیر ندارد که به ایشان بدهد کدامیک از شما ها می توانید به فرزندم شیر بدهید ؟ یکی از خانمها گفت : فرزندت را به من بده تا به او شیر بدهم . فرزندم را به آن خانم دادم و او مشغول شیر دادن به فرزندم سید جعفر شد . بعد از اینکه آن خانم به فرزندم شیر دادگفت : من شیر زیادی نداشتم ولی وقتی بچه را به سینه خود نزدیک کردم به برکت وجودش سینه ام پر از شیر شد. از امروز تا هر وقت خواستی فرزندت را بیاور تا به اوشیر بدهم . سپس آدرسش را به ما داد . ما هم از ایشان تشکر نموده و رفتیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه