عشق به جهاد
پسرم سید جعفر شبانه روز در بسیج صف? آباد خدمت م? کرد. و بعض? از شبها هم دیر به منزل م? آمد م? رفتم و به زور ایشان را به منزل م? آوردم ول? صبح که از خواب بیدار م? شدم م? دیدم که دوباره به بسیج رفته است. آنقدر رفتم و ایشان را از بسیج به منزل آوردم تا اینکه خسته شدم و و? را آزاد گذاشتم. نم? توانستم ایشان را از بسیج و پایگاه جدایش کنم. یادم م? آید. وقت? دیگر نتوانستم ایشان را از آنجا جدا کنم. یکروز به ایشان گفتم: سید جعفر پسرم، اگر مرا اذیت کن? از شما راض? نم? شوم و شیرم را حلالت نم? کنم. سید جعفر خندید و گفت:" مادر جان، شما فقط سه ماه به من شیر داد?. بقیه دوران کودک? ام را با شیر گاو بزرگ شده ام. باشد این شیر را تهیه و به شما باز م? گردانم." بعد با هم خندیدیم و ایشان از من عذر خواه? نمود
ثبت دیدگاه