زندگی مشترک
به روایت از مرضیه عابدی : یادم است یک شب از جلسه به خانه بر می گشتم خانه نیز در کوچه ای طولانی واقع شده بود وقتی وارد کوچه شدم ترس مرا فرا گرفت ازطرفی احمد در عین حال که ناراحت بود بخاطر احساس مسئولیتی که داشت با موتور داخل کوچه در حرکت بود ایشان یکی دوبار به صورت شوخی از کنار من رد شد که به اصطلاح اذیت کند من که فکر می کردم فردی مزاحم است با شتاب به راه خود ادامه دادم. بعد از پشت سرم آمد و گفت : حالا چرا فرار می کنی و این بود که با یکدیگر روبرو شدیم و موضوع به خوبی فیصله یافت .
ثبت دیدگاه