شناسه: 214325

تولد و کودکی

به روایت از کبری عابدی : احمد دو ساله بود که مریض شد. برای معالجه او را به شهر بردم. دکتر برایش نسخه ای نوشت. وقتی به داروخانه رفتم همه داروها را به من ندادند و گفتند: این بچه تا به خانه برسد می میرد. شب تا صبح بیدار بودم. بعد از نماز صبح ملحفه سفیدی را که روی او بود کنار زدم، دیدم تمام بدنش قرمز است. دوباره پیش پزشک رفتم، از خواب بیدارش کردم و بچه را به ایشان نشان دادم. وقتی دکتر احمد را دید خوشحال شد و گفت: بچه حالش خوب است من تصور کردم که تا برگردی می میرد ولی بگو چه کردی که بچه حالش خوب شد. گفتم: هیچ، فقط رو به امام رضا (ع) ایستادم و به خدا گفتم: خدایا، بچه ام را از تو می خواهم، دکتر دوباره نسخه ای نوشت و ما به روستا برگشتیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه