شناسه: 214334

خاطرات سیاسی

به روایت از سیدرضا عابدی : یک شب من سید احمد و برادر بزرگترم به مسجد صاحب زمان کنونی رفتیم قرار بود بعد از نماز مغرب و عشاء یکی از عوامل رژیم پهلوی به نام مروج سخنرانی کند با جمعی از جوانان تصمیم گرفتیم به محض اینکه ایشان بالای منبر رفت و اسم حضرت رسول (ص ) را به زبان آورد ما شروع کنیم به فرستادن صلوات و صلواتها را تکرار کنیم . مروج بالای منبر رفت صلواتهای مکرر شروع شد و آن مجلس به راه پیمایی مبدل گردید.و مسیر راه پیمایی هم از قبل تعیین شده بود . همگی از مسجد بیرون آمدیم به باغ ملی کنونی که رسیدیم دیدیم نیروهای شهربانی در دو ردیف آماده تیر اندازی هستند . بعد از پایان راه پیمایی به خانه که رفتیم دیدیم سید احمد نیامده است مادرم نگران بود همچنان تا نزدیکی های صبح منتظر ماندیم تا اینکه آمد گویا بعد از راه پیمایی در جلسه ای شرکت کرده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه