خواب و رویای شهید
به روایت از ابوالفضل فروغی : شب قبل از عملیات بدر همراه با عابدی در یک سنگر خوابیدم صبح که از خواب بیدار شدم به او گفتم احمد آقا من دیشب خوابی دیدم لبخندی زد و گفت: من هم خواب دیدم قرار گذاشتیم اول من و بعد او خوابهایمان را تعریف کنیم خوابم را باز گو کردم نوبت او که رسید گفت شرطی تعریف می کنم که تا زنده هستم به کسی نگویی. پذیرفتم. احمد خوابش را اینگونه شرح داد که: عملیات شروع شد. خط دشمن را شکستیم داشتیم روی دژ عراق حرکت می کردیم که ناگهان ابر بزرگ قرمزی از سوی کربلا بالا آمد و به طرف ما حرکت کرد. بالای سر هر یک از بچه ها که قرار می گرفت صورت و بدنش را قرمز می کرد. پرسیدم بالای سر شما هم قرار گرفت به احمد تبسمی کرد و گفت: بله شب عملیات شروع شد و سحرگاه وارد دژ عراق شدیم بعد از نماز صبح یکی از نیروها آمد و گفت: احمد آقا در سمت چپ ما تیر باری هست که هر چه می کنیم نمی توانیم خاموشش کنیم خیلی تلفات از ما گرفته است. عابدی گفت خودم مشکل را رفع می کنم. تیر باری را برداشت و به طرف ضلع چپ دژ حرکت کردیم به من که در جلوی او حرکت می کردم گفت از جلوی اسلحة من بیا کنار. گفتم: الان که کار نمی کند گفت: من نمی توانم شهادت شما را ببینم. در همان حال که حرکت می کردیم ناگهان روی دو زانو نشست و گفت فکر می کنم تیر خوردم. اما مواظب باشید بچه ها نفهمند تیر به ناحیه سینه اصابت کرده بود او را به شیب دژ بردم محل جراحت را باندپیچی کردم حدود نیم ساعت تلاش کردم که با بی سیم تقاضای کمک کنم اما موفق نشدم ناچار بی سیم را رها کردم سید احمد را در آغوش گرفتم و یا حسین یا حسین می گفتم و از او کمک می طلبیدم که ناگهان ذکر یا زهرا بر زبانم جاری شد. عابدی به محض شنیدن نام حضرت زهراء (س) برای لحظه ای چشمهایش باز کرد نگاهی به من انداخت و با ذکر یا زهرا (س) به شهادت رسید.
ثبت دیدگاه