حرمت والدین
به روایت از سیدحسن عابدی : چون مدتی در ستاد جنگ مسجد جامع مشغول بکار بودم به علت فشار کار سرم دچار خونریزی شد وبه همین علت به مشهد برگشتم. ده روزی از آمدنم به مشهد بیشتر نمی گذشت . یک روز عصر احمد زنگ زد . من داخل اتاق دراز کشیده بودم وقتی گوشی را برداشتم احمد گفت : آقا جان ، کی آمدید ؟ گفتم : ده روزی است که به مشهد برگشته ام ، بعد احمد گفت : من نمی توانم به دیدن شما بیایم . از همین جا برای شما دعا می کنم که هر چه زودتر خوب شوید . بعد از مدتی خبر شهادت احمد را برایمان آوردند .
ثبت دیدگاه