شناسه: 214339

محبت و مهربانی

به روایت از فاطمه عابدی : یک روز احمد برای سرکشی از مهاجرین جنگی وارد یکی از چادرها می شود پسر بچه ای را می بیند که پایش به یکی از تیرهای چادر بسته شده است وقتی علتش را می پرسد می گویند چون پسر شیطان وفضولی است اورا بسته ایم . سید احمد همان جا پای اورا باز می کند وبا خودش به خانه می آورد . اسمش جاسم بود هر جا که سید احمد می رفت او هم همراهش بود آنقدر با برادرم مأنوس شده بود که حتی زمانی که می خواستند جنگ زدها را به اردوگاه ها منتقل کنند جاسم حاضر به رفتن به نزد خانواده اش نبود واز ایستگاه قطار مخفیانه فرار کرده بود . پرسیدیم جاسم چرا نرفتی ؟ گفت : آنها رفتند ولی من ماندم . چاره ای نبود جز اینکه اورا با قطار بعدی بفرستند . اما باز در ایستگاه قطار تهران به مأ مورین می گوید من گم شده ام خودش را بچة نیشابور معرفی می کند ومی گوید اسم پدرم سید احمد عابدی است به این صورت دوباره بعد از دوروز برگشت وگفت : من نمی خواهم بروم ولی بعد از چند روز احمد دوباره اورا به تهران برد ودیگر اورا ندیدیم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه