حرمت والدین
به روایت از مرضیه عابدی : به یاد دارم یک سری پدر آقای عابدی با رفتن ایشان به جبهه مخالفت کرد و گفت : حالا باش بعداً برو . ایشان نیروها را فرستاده بود. و از طرفی نمی خواست با حرف پدرش مخالفت کند و از طرفی هم می دانست جبهه به وجود ایشان نیاز دارد و باید برود . حالا ایشان هم بچه نبود حدود 30 سال داشت و مردی جا افتاده بود . به اتاق رفته و روی تخت خواب دراز کشیده بود و همینطور اشک می ریخت . فقط گریه می کرد شاید یک روز صبح تا عصر بی صدا که کسی نفهمد فقط اشک می ریخت و تنها من و خودش می دانستیم آمدم و به پدر ایشان گفتم : بابا وضعیتش اینطوری است و نه می تواند حرف روی حرف شما بزند و نه می تواند به جبهه نرود . به هر حال شما باید موافقت کنید . بعد موافقت کردند و ایشان راهی شد و عذز خواهی کرد و رفت .
ثبت دیدگاه