شناسه: 214362

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

به روایت از سارا علوی : یک شب در خواب دیدم در یک سالن بزرگ و آیینه کاری شده نیروهای بسیج و سپاه به صف ایستاده اند یک بسیجی هم ورق کاغذی را به تک تک نیروهای می دهد تا امضا کند در همین حال یک نفر آمد و به من گفت :احمد آقا با شما کار دارد پرسیدم احمد آقا گفت : بله ، پرسیدم احمد آقا اینجا چکار می کند؟ همچنان با او صحبت می کردم که دیدم آن بسیجی که ورقه در دستش بود جلو آمد نزدیک که شد شناختمش احمد بود .همدیگر را در آغوش گرفتیم .گفتم :کجایی مادر چرا نمی آیی این دخترت دل همه ، را خون کرده است پسرت ناراحتی می کند . در جوابم سه بار با دست به سینه ام زدو گفت :مادر صبر ،مادر صبر ! گفتم : مادر من صبر می کنم ولی بچه هایت ناراحتند گفت :آنها هم بزرگ می شوند باید تحمل کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه