احساس مسئولیت
به روایت از محمدحسین صالحی تبار : ددر عملیات بدر بود که تقریباً ساعت یک نیمه شب به منطقه ای رسیدیم که نیزارها به اتمام رسید و منطقه کاملاً آب بود و فاصله ما تا دشمن حدود 700 متر بود. آقای عابدی گروهان ها را تقسیم کردند و به من گفتند: شما دو دسته از نیروهایتان را بردارید و مستقیماً به خط دشمن بزنید. ما نیز بنا به دستور حرکت کردیم. هنوز صبح نشده بود که خط شکسته شد. در همان هنگام یک قایق موتوری به طرف ما آمد که او کسی جزء آقای عابدی نبود. همه خوشحال شده و به استقبال رفتند. ایشان در حالی که یک جفت پوتین نیم ساق پوشیده و چفیه را به کمر بسته بود مصمم و استوار رسید و با روحیه شادی با بچه ها برخورد کرد. ابتدا سئوال کردند چکار دارید؟ گفتم: خط دشمن شکسته شد و از نیروهای دشمن تعدادی کشته و تعدادی نیز فرار کردند. سپس گفتند: بچه ها سالم هستند. گفتم: بله الحمدا... همه سالم هستند حتی ما یک مجروح هم نداشتیم. در این لحظه یک لبخندی بر لبانش نشست که شاید این آخرین لبخند او بود و همین خوشحالی او خستگی 30 ساعت روی آب و 48 ساعت بی خوابی و گرسنگی کشیدن را از بدن ما بیرون کرد. بعد سئوال کردند کجای خط مشکل دارید. گفتم: از منطقه ای که قرار بود گردان امام حسین (ع) عمل کند متأسفانه آنطور موفق نبودند و از همین قسمت نیروها زیر آتش دشمن قرار دارند. ایشان بلافاصله رفتند و از نزدیک منطقه را بررسی کرده و برگشتند و به من گفتند 2 نفر آرپی جی زن و 2 نفر تیربارچی بدهید، هر چه اصرار کردم اجازه بدهید ما وارد عمل شویم قبول نکردند و گفتند: شما سرپرستی نیروها را به عهده دارید و باید بمانید. سپس خودشان به محل مورد نظر رفتند و متأسفانه همانجا قلب با محبتش مورد اصابت تیر قرار می گیرد و علیرغم اینکه با قایق ایشان را به عقبه خط فرستادیم اما در میان راه با لبخندی که بر لب داشته و با گفتن کلمه یا حسین به آرزوی دیرینه خود نائل می آید.
ثبت دیدگاه