شناسه: 214381

شجاعت و شهامت

به روایت از سیرمحمد حاجی بیگلو : به خاطر دارم در تاریخ 26 / 11 / 62 در سپاه نیشابور بودم که دامادمان آقای کریمی اندرآبادی از جبهه تماس گرفت و گفت: چند روزی به عملیات باقی نمانده، نمی خواهی بیایی؟ گفتم: چرا، بعد با آقای شوشتری مطلب را گفتم، ایشان گفتند: اتفاقاً در نظر دارم شما، آقای عابدی، فروغی و انجیدنی را با یکدیگر اعزام کنم. شب جمعه بود که با قطار حرکت کردیم در بین راه آقای عابدی تعریف می کرد: مرا از سوی شهرداری جهت استخدام دعوت کرده اند ولی در نظر دارم تا زمانیکه خانه ام را نساخته ام نروم. بخاطر اینکه ممکن است برای افراد ذهنیتی پیش بیاید که از بودجه شهرداری خانه ساخته ام، صبح روز بعد نیز وقتی از خواب بیدار شدیم گفت: دیشب خواب دیدم کاروانی از سر یک تپه عبور می کند و هوا بسیار گرفته و قرمز رنگ است. تمام ابرها حالت خونی دارد و عده ای پرچم های قرمز به دست داشته و از تپه ماهور عبور می کنند. به احتمال زیاد در این عملیات شهید زیادی خواهیم داشت. وقتی در تهران پیاده شدیم، بلافاصله به آقای ترقی که آن زمان مسئول بنیاد شهید بودند تماس گرفت و خواب خود را تعریف کرد و گفت: این عملیات شهید زیاد خواهد داشت. از آنجا با اتوبوس به طرف ایلام حرکت کرده و بعد به تیپ جوادالائمه خود را معرفی کردیم آن زمان آقای برونسی مسئول تیپ بودند لذا آقای عابدی را به عنوان مسئول گردان معرفی نمودند و من نیز به اصرار آقای اندرآبی به گردان آنان معرفی شدم. اتفاقاً در شب عملیات خیبر، اول گردان ایشان و گردان ما گردان ثارالله با هم وارد عمل شد، طوری که هشتاد نفر سوار لنج شدیم و تعداد زیادی نیز لوله های آرپی جی همراهمان بود. لنج آنقدر در آب فرو رفته بود که فقط لبه آن از آب بیرون بود. از طرف دشمن هم منورهای زیادی می زدند به طوری که شب مثل روز نمایان می شد. بعد از اینکه سی چهل کیلومتر راه را رفته بودیم ناگهان ناخدای لنج اعلام کرد صفحه کلاج صاف شده و لنج دیگر نمی کشد. من و آقای عابدی هر طور بود لنج را هدایت می کردیم تا از معرکه نجات یابیم تا صبح به خط مقدم برسیم یک وقت یدک کشی را دیدیم که می آید و یک فرد سیاه چرده ای نیز آن را هدایت می کرد به او گفتم: ما را به آن طرف انتقال بده، گفت: من باید بروم نیرو بیاورم. گفتیم: نیرو از این درمانده تر نیست بالاخره قبول کرد و بلافاصله نیروها را به یدک کش منتقل کردیم و آرپی جی را داخل آن گذاشتیم و حرکت کردیم. در انتهای هور روستایی بود که مردم آن به خاطر ترس از اسارت یا به خاطر شوق، رزمنده ها را تشویق می کردند. من به بچه ها گفتم: زن و بچه مردم با این ترس و دلهره ای که دارند حجابشان رعایت نمی شود بنابراین مواظب باشید که خدای نکرده نگاه ناروا نداشته باشید که اینجا به دید رزمندگان اسلام به ما نگاه می کنند حداقل به اسلام جسارت نشود. وقتی وارد روستا شدیم، دختر بچه ای را در آغوش مادرش دیدیم که شیر می خورد و تیر به ران پایش اصابت کرده بود آقای عابدی دستور داد بچه را پانسمان کنند. این خانم تعجب کرده بود که رزمندگان رفتار محبت آمیز با اسیرها دارند مردم برای پیروزی رزمنده ها و امام دعا و برای صدام نفرین می کردند حتی خودشان آدرس دادند که در فلان جا فردی هست که مردم را بر علیه شما تحریک می کند و مسلح نیز هست و ما توانستیم با همکاری خود مردم و درایت آقای عابدی فرد را بگیریم و تحویل ایران بدهیم. از آنجا کنار هور آمدیم و نیروها از هر گردانی با هم جمع شده بودند یک وقت آقای شوشتری با معاونشان آقای قالیباف تشریف آوردند و گفتند: سریع سنگر بکنید و داخل آن پناه ببرید چون احتمال حمله هوایی خواهد بود. اتفاقاً همان طور هم شد، بعد از اینکه بچه ها با سرنیزه سنگر کندند در کنار همان هور پدافند کردند. حدود هفت پاتک بر علیه ما شد که هر یک پاسخ داده شد ولی در پاتک آخری سرخاک ریزها را از ما گرفتند که بسیار خطرناک بود به طوری که بچه ها مستقیماً در تیررس دشمن واقع شدند. در آنجا شهید بسیاری دادیم آب هور رنگ خون گرفته بود، آقای عابدی سریع دستور داد با دوشکا پشت نیزارها بروند و روبروی عراقیها آنها را به رگبار ببندند و همه را بکشند و اگر کسی زنده برگشت از این طرف با نارنجک و تفنگ به هلاکت برسانند و نگذارند زنده از معرکه فرار کنند، در همان صحنه چند نفر فرار کردند بلافاصله آقای عابدی رگبار را روی آنان گرفت و به من گفت: شما کلاهت را روی سرنیزه بگذار و عدّه ای را که در مقابل ما هستند به خود مشغول کن تا من بتوانم همه را به هلاکت برسانم. همین کار را کردم و آقای عابدی پشت خاکریزی بود که پشت آن یک کمپرسی خاک ریخته بودند از همان پشت آنها را به رگبار می بست که ناگهان متوجه شدیم دوتا از آنها افتادند و یکی فرار می کرد. او نیز گلوله خورد و پیراهنش آتش گرفت و هر چه کرد نتوانست آتش را خاموش کند و در آتش سوخت، آن دو نفر دیگر برای کمک او آمدند ولی نه تنها نتوانستند او را نجات دهند بلکه خود نیز گلوله خوردند و همه به هلاکت رسیدند و بدینوسیله با درایت آقای عابدی خاکریز خود را حفظ کردیم. آن شب در کنار هور ماندیم شب بسیار سردی بود به طوری که نیمه شب آقای عابدی به من گفت: چگونه می توان شب سرد زمستانی را با 60 کیلومتر خاکریز آب و باد سوزان آن را برای دیگران تشریح و تعریف نمود، چگونه باور می کنند، این چنین شبی را گذرانده ایم؟ آیا آنها می توانند درک کنند؟ هرگز نخواهند توانست همین یک شب را درک کنند چه رسد به عملیات و این همه خون و کشته، جراحت و معلولیت و فداکاری که بچه ها انجام می دهند، واقعاً مثل این می ماند که فردی در تابستان گرم از زمستان سرد صحبت کند هیچکس نمی تواند درک کند ما چقدر رنج می کشیم. بالاخره به هر شکل بود شب را صبح کردیم روز بعد نیروها موفق شدند چند تا از پاسگاههای کنار هور را بگیرند به همین خاطر امکانات خوب به دست نیروها افتاد و پتوهای زیادی از آنها گرفته بودیم. نزدیک غروب بود که آقای شوشتری آمدند و گفتند: قسمت چپ شما حالت برهوت دارد من وقتی آمدم وحشت کردم، چرا آن قسمت خالیه. همان شب به دستور ایشان آنجا رفته و نیروها را مستقر کردیم و از نظر تدارکات جنگی نیز تغذیه کردیم صبح که شد متوجه شدیم یگان عراق عصر روز گذشته همین قسمت را شناسایی کرده تا بتوانند نفوذ کنند چون وقتی هوا روشن شد دیدیم حدود 30 - 40 تا پی ام پی و تانک در قسمتی که آب نشست کرده بود و حالت باتلاقی داشت آمده بودند و برای خودشان خاکریز می کندند. آقای عابدی گفت: فعلاً به اینها کار نداشته باشید بگذارید خدمه هایشان پیاده شوند وقتی خواستند قسمت گل را بپیمایند تیربار و تفنگهامان بکار می افتد و نمی گذاریم هیچکدامشان برگردند، همین طور هم شد. وقتی به جلو آمدند همه را به هلاکت رساندیم و هیچ کدام جان سالم به در نبردند، غروب همان روز جناب آقای شوشتری و آقای مرتضی قربانی آنجا آمدند و گفتند گر چه مأموریت شما تمام شده و باید شما به پشت خط برگردید و نیروی دیگری جایگزین شود ولی چون تاکنون موفق بوده اید یک مأموریت دیگری انجام دهید سپس به عقب برگردید سپس مأموریت را تشریح کرد و گفت: حدود 20 کیلومتر جلوتر روستا و پاسگاهی هست آنرا محاصره و آنطرف دجله را به تصرف خود در آورید. بعد با دوربین محل مورد نظر را به ما نشان دادند و گفتند: دشمن در حال انتقال تدارکات خود به جزیره مجنون است شما باید مانع شوید و نگذارید نیروهای آنان به راحتی از جزیره مجنون عبور کنند. بنابراین دستور ما نیز شب را در الصخره الاودی منتظر نشده به راه افتادیم و نیروها را به یک ستون از کنار خاکریز حرکت دادیم، شهید اندرآبی در جلو و من نیز از انتهای نیروها حرکت می کردیم آقای برزنونی وسط نیروها و آقای عابدی نیز تمام نیروها را رهبری می کرد و می گفت: کسی حق ندارد جهت قضاء حاجت یا غیر به پشت خاکریز برود چون دشمن در مسیر ما هست بنابراین هر کس از آن طرف خاکریز بیاید چه خودی باشد چه دشمن او را می زنیم. در طی مسیر یک دفعه دیدم آقای برزنونی به یک فرد توی سیکل چسبید من نیز بلافاصله از نیروها فاصله گرفته و اسلحه را به طرف آنها گرفته و شلیک کردم، آقای عابدی گفت: چی بود؟ گفتم: من بودم. گفت: نیرو خودی که نبود؟ گفتم: نمی دانم فقط صدای آقای برزنونی را شنیدم که گفت: عراقی! من هم دستم روی ماشه رفت، وقتی دو نفری نزدیک رفتیم دیدیم یک عراقی تیربار بسته و نوار فشنگ هم روی تیربار کلاش گذاشته بوده که آقای بزرنونی او را می گیرد و در همان حین من بدون نشانه گیری رگبار بستم و همه به ناحیه و قلب وی اصابت کرده بود، آقای بزرنونی گفت: نه فکر کردم سوراخ سوراخ شدم. بعد از این جریان نیروها تیربار آن خبیث را برداشتند و به راه افتادیم ساعت دو نیمه شب به روستای مورد نظر رسیدیم و آنجا را محاصره کردیم، در اولین مرحله شهید کریم اندرآبی با بی سیم چی وارد روستا شد و دشمن روی هر دو رگبار بست و بی سیم چی به شهادت رسید و آقای اندرآبی نیز از ناحیه پا زخمی شد او بلافاصله نارنجکی به داخل ساختمانی که تیربار مستقر بود انداخت که عده زیادی به هلاکت رسیدند و عده ای هم فرار کردند و بالاخره با مقاومت و آتش نیروهای اسلام، روستا به محاصره کامل درآمد و حدود 150 نفر را گرفتیم و پس از بازرسی بدنی آنان را به طرف مکان استقرار هلیکوپتر ها جهت انتقال آنان به پشت خط هدایت کردیم ناگهان دیدیم حدود 150 نفر دیگر از نیروهای دشمن مسلح از پشت مخفی گاهی حرکت کردند و با گفتن الدخیل الخمینی به طرف ما می آیند، اینها چون عملکرد سریع رزمندگان را دیده بودند خیلی وحشت کرده و احساس کرده بودند نیروهای اسلام تمام منطقه را زیر نظر دارند، به این صورت آنان را نیز با بقیه اسرا به عقب منتقل کردیم. تعدادی هم زن به صورت رزمنده بودند که اینها خودشان را تسلیم نکردند و از طرفی موقعیتی برای ما نبود که تک تک آنها را بگیریم. لذا تعدادی را با نارنجک از بین بردیم و تعدادی نیز خود را به داخل دجله انداختند که همه را یک به یک زدیم چون آقای عابدی می گفت: اگر اینها خود را به آنطرف دجله برسانند از تعداد نفرات ما مطلع می شوند. به همین لحاظ آخرین نفری که توانست به آن طرف دجله برسد او را نیز از پا در آوردیم. به این شکل این مرحله به پایان رسید. چند روزی آنجا ماندیم، کم کم تدارکات کم شد و چون آتش دو طرف زیاد شده بود ارتباط ما با فرماندهی به سختی برقرار می شد گاهی یکی دو نفر بصورت چریکی آب و غذا به ما می رساندند. به آقای برونسی گفتیم نیروی تازه نفس بفرستید، احتمال خطر می رود ممکن است دشمن نفوذ کند و چون نیروها خسته اند و روحیه آنان ضعیف شده است نتوانند مقاومت کنند. می گفت: ما امشب خود را به شما می رسانیم شب می شد خبری از آنان نبود مجدداً تماس می گرفتیم همان حرف را می زدند. سختی آنقدر شدت یافت که ما بفکر افتادیم چاهی بزنیم که لااقل آب را تأمین کنیم. گردان عبدالله و امام حسین (ع) بعنوان پشتیبان بودند ولی نیروهای آنان نیز خسته و ضعیف شده بودند. نیروهای دشمن از دو طرف عملیات را شروع کردند و از رودخانه رد شدند و حلقه محاصره تنگ تر می شد ناگهان از طریق بی سیم اطلاع دادند، آقای برونسی به محاصره افتاده است لذا از آن طرف شما و از سوی دیگر ما وارد عمل می شویم تا اینها را از محاصره در آوریم. آقای عابدی دستور داد مسئولین گروهانی همراه با معاونین حرکت کنند، ما در حال آماده شدن بودیم که نیروهای گردان عبدالله به صورت یک عقب نشینی به سوی ما یورش آوردند، گفتیم چه خبر است؟ چرا در جای خود نایستاده اید؟ گفتند: حسن دهنوی شهید شد. گفتیم: شما خودتان می توانید دفاع کنید. ما خون دادیم تا توانستیم این منطقه را بگیریم، به هر صورت آن را برگردانیم. مدتی نگذشت مجدداً نیروها برگشتند و گفتند: عراقیها از رودخانه رد شدند و فرمانده گردان هم نداریم بچه ها هم نمی توانند مقاومت کنند، ما به هر صورت عقب نشینی می کنیم. گفتم:‌عقب نشینی نکنید. گفتند:‌نیروهای خودتان عقب رفته اند شما به ما می گویید بمانید وقتی به پشت سرم نگاه کردم دیدم کسی نیست فقط یک بی سیم چی مانده که از طرف آقای عابدی به ما خبر بدهد که آقای برونسی از محاصره درآمده خود را به ما ملحق کنید. لذا خودم را به گردان عبدالله رساندم که بتوانم جلوی عقب نشینی آنها را بگیرم، دیدم روحیه نیروها ضعیف شده و دیگر نمی توانند مقاومت کنند دوتا برج بلندی آنطرف دجله دیدم که مستقیماً از آنجا بچه ها را در تیررس قرار داده بودند،‌من هم آنجا را به رگبار بستم،‌عده ای کشته شدند و عده ای هم از طریق پله ها خود را به پایین رساندند و آن برج تقریباً خالی شد و به طمع افتادم که برج دیگر را نیز بزنم. در حالیکه جایم را عوض می کردم خمپاره ای پشت پایم منفجر شد که از ناحیه کمر به پایین مجروح شدم، نیروها یکی پس از دیگری از کنار من عبور می کردند و می رفتند، ضعف شدیدی به من دست داده بود،‌همانطور که در کنار برکه آب افتاه بودم مدارک همراه خود را در گل و لای پنهان کردم،‌چند متری سینه خیز رفتم،‌ناگهان متوجه شدم تانکهای دشمن در 50 متری من در حال آرایش دادن هستند کم کم خود را به یک شکافی رساندم که حداقل جنازه ام زیر تانک نرود و سالم بماند در همان حال دیدم یکی می گوید حاجی بیگلو شما هستید؟‌ کسی جز آقای عابدی نبود و او هم آخرین نفری بود که می گذشت. وقتی متوجه شد زخمی هستم مرا کول کرد و راه افتاد، به او گفتم:‌چقدر راه را باید طی کنیم؟ گفت: سه کیلومتر، گفتم: شما مرا بگذار و برو، من هفتاد کیلو وزن دارم و نمی توانی مرا روی دوشت با این فاصله ببری، شما نیز اسیر خواهی شد. او همان طور به راه خود ادامه می داد از سمت چپ دجله به سمت راست آن را طی کردیم و به هور نزدیک می شدیم. به جایی رسیدیم که باید از آب عبور می کردیم،‌از طرفی زیر رگبار عراقیها هم بود هر چه او را التماس کردم مرا به زمین بگذارد به حرفم گوش نمی کرد،‌ این بود که به جده اش زهرا (س) قسمش دادم و گفتم: خودت را از معرکه نجات بده، شما نیز اسیر یا شهید خواهی شد. همین که او را قسم دادم پایی را که به جلو گذاشته بود به عقب برگرداند و مرا گذاشت صورت مرا بوسید و گریه کرد و به طرف نیروهای خودی راه افتاد، من هم تک و تنها در بیابان ماندم و دعا می کردم که ایشان به سلامت برسد که الحمدالله در آن عملیات خیبر سالم ماندند ولی در عملیات بدر به شهادت رسیدند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه