شناسه: 214392

آخرین وداع با دوستان

به روایت از عباس تیموری : یک روز مشغول کارکردن در مغازه بودم که ناگهان ماشینی از جلوی مغازه عبور کرد با خودم گفتم آیا این احمد بود که رد شد.حدس من درست بود بعد از چند دقیقه احمد وارد مغازه شد. به او گفتم :تو همین چند دقیقه پیش از جلوی مغازه عبور نکردی گفت:بله من بودم.با یکی از دوستان قرار گذاشته بودم می رفتم پیش او و در برگشت آمدم تو را هم ببینم. دو ساعتی با هم بودیم و احمد دوباره قصد رفتن به جبهه را داشت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه