عشق به جهاد
راوی محمد طاهری: غروب بود. گله گوسفند را ترک کردم و از سعدالدین به خانه آمدم. در بین راه حاج محمد را که پیاده می آمد، دیدم. به او گفتم: باز شما پیاده می روی؟ از کجا می آیی؟ گفت: برای کاری به سعدالدین رفته بودم و الآن بر می گردم. در بین راه با یکدیگر صحبت می کردیم. حاج محمد گفت: چرا تو به جبهه نمی روی؟ ما هر جا می رفتیم با هم بودیم. ولی الآن تو از من عقبتر هستی، من دو، سه مرتبه است که به جبهه می روم و می آیم، ولی تو هنوز به جبهه نیامده ای؟ به شوخی گفتم: جبهه به من چه احتیاجی دارد. شما که می روید. من در اینجا گوسفندان را می چرانم تا چاق شوند. حاج محمد گفت: درست می گویی که کار واجب است. ولی الآن جبهه واجبتر است. اگر به جبهه نرویم، نمی توانیم در اینجا راحت بخوابیم. باید، هم به جبهه برویم و همه کار کنیم. گفتم: حالا اگر می گویی و نیاز است می روم. گفت: باید بروی، اگر به جبهه بروی هم برای آخرت می توانی از آن استفاده کنی و هم برای دنیا. به روستا که رسیدیم حاج محمد گفت: کارهایت را رو به راه کن و حتماً به جبهه برو.
ثبت دیدگاه