توجه به امر ازدواج
راوی صدیقه شیرمحمدی: یکروز محمد از کاشمر به روستا آمد و به پدرش گفت:که آیا گوسفند چاق داری یا نه؟به من هم گفت:مادر شما فردا مقداری خمیر درست کن گوسفند را سر ببرید و گوشتها و نانها را بردارید و به کاشمر بیایید که می خواهیم به مشهد برویم من گفتم:برای چه به مشهد خندید و گفت:می خواهم قاسم را داماد کنم چون من می خواهم به جبهه بروم باید به مشهد برویم و جواب بگیریم محمد رو به پدرش کرد و گفت:شما 50 تومان به من بدهید من همسر قاسم را می آورم پدرش گفت:من که حرفی نداریم بروید و حرفهایتان را با خانواده عوس نزنید خاطر جمع باشید روز بعد چیزهای را که لازم بود برداشتیم و به کاشمر آمدیم یک روز را آنجا ماندیم و روز بعد به طرف مشهد حرکت کردیم. به مشهد که رسیدیم به خانة عروس رفتیم. محمود با مادر آقای پیروی صحبت می کرد. مادر آقای پیروی می گفت: به حاجیه خانم بگویید تا بیایند و حرفهایی که باید زده شود بگوییم. محمود می گفت: همه کاره خودم هستم. این وصلت پیشنهاد خود من است . حاجیه خانم هم خواهد آمد. آن شب خانوادة عروس جواب مثبت دادند.
ثبت دیدگاه