شناسه: 214617

خاطرات جنگي

راوی علی اکبر قربانی: یک روز به اتاق امور مالی مراجعه کردم، حاج محمد طاهری از جبهه برای آقای گلی مسئول امور مالی وقت تعریف می کرد. ایشان نقل می کرد: از خط مقدم جبهه جهت انجام کاری به پشت خط آمده بودم. بعد از انجام کار دوباره به خط برگشتم. سر و صدای نیروها بلند شده بود. گفتم: چه خبر است، چه اتفاقی افتاده؟ گفتند: یکی از برادران بسیجی در داخل سنگر نشسته بود و به قرضی که در شهرستان داشته فکر می کرده که ناگهان آقایی را مشاهده می کند که به طرف او می آید و بعد از احوالپرسی به او می گوید که ناراحت نباش، قرض تو ادا شده است و دیگر او را نمی بیند. این سر و صدا به خاطر آن است. آن برادر بسیجی می گفت: هیچ کس از قرض من اطلاعی نداشت. به شهرستان که مراجعه کرد، خانواده اش به او گفته بودند که آقایی آمده و مقداری پول داد و گفت: این مقدار پول را جهت قرضی که دارید پرداخت نمایید و خودش را هم معرفی نکرده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه