شناسه: 214665

حالات معنوي قبل از شهادت

راوی غلامحسین شاکری: یک روز به عملیات بدر مانده بود . محمد طاهری یک حال و هوای دیگری پیدا کرده بود. شب اول به من گفت : اگر شما آمده اید بیا با هم دیگه باشیم . وقتی این حرف را زد و این نوید را به من داد خدا وکیلی از خوشحالی گریه کردم که قرار است در عملیات با طاهری باشم . بعد گفت : من با آقای خردمندی فرمانده تیپ همانگ می کنم . اگر قبول کرد به جای شما یک سرباز می فرستم و شما را می آوریم به جای خودمان . قرار بود بعد از نماز مغرب و عشاء خبرش را به من بدهد. نماز مغرب و عشاء که تمام شد ، یکی دو ساعت که گذشت آمدم از آقای طاهری سوال کردم که چه شد . برنامه ما ردیف می شود که با هم باشیم یا نه . آقای طاهری گفت : به آقای خردمندی گفتم و اسرار کردم که نیروی خوبی است . به هر حال دوست دارد که با ما باشد . آقای خردمندی در جواب گفت : نیرو وقتی خوب بود مگر برای کار با چهار لول بد است که آنجا باشد و دفاع کند . فعلا اینجا باشد که عملیات دیگر انشاء ا... با هم خواهیم بود . بعد هم محمد طاهری آمد . خبرش را به من داد . یک مقدار اول ناراحت شدم . از اینکه مرا با خودش نمی برد ولی خوب به یک شکلی ما را قانع کرد که شما در همان جائی که هستی باش . این دفعه ی دیگر انشاء ا... سعی می کنیم با هم باشیم . صبح آن شب که از سنگرش که بیرون آمد . یک صدائی ما را زد که سنگرهایمان تقریبا فاصله داشت . تا صدا زد شاکری بیرون آمدم ببینم چه کسی است . دیدم آقای طاهری است . گفت شما پائین بیائید . خلاصه پائین رفتیم و یک مقدار پسته داشت داده بود به همان خادم الحسین . یک مقداری تف داده بود. یک مقدار پسته خوردم و صبحانه نیز خوردم . بعد گفت : شاکری برویم بیرون . رفتیم بیرون و تا حدود ساعت 5/11 نزدیک اذان ظهر آقای طاهری با ما صحبت می کرد . درد دل می کرد و ما هم بی اطلاع از اینکه آقای طاهری گویا خبر دارد شهید می شود . او کاملا با اطلاع و با من کاملا بی خبر به خودم می گفتم تا به حال ملاقاتی این چنین طولانی با اقوام نداشتم. ظهر که شد رفتیم به نماز . نماز که تمام شد دوباره صدایم زد و باز گفت برویم بیرون . باز رفتیم توی صحرا و صحبت می کردیم . صحبتهای ما هم صحبتهای مختلف بود . از شوخی بگیر تا کتاب دعا ، پند و نصیحت . بعد از ظهر هم تا نزدیک اذان با هم بودیم . آن روز را تماما با هم بودیم و اصلا فکر نمی کردم که چه برنامه ای می خواهد در آینده خواهد پیش آید . تا اینکه شب شد و ما رفتیم و نمازمان را خواندیم .و آقای طاهری گفت شما نمی خواهد بروید .بیایید به جای ما به رفتیم به سنگرشان ودرآنجا با فرومندی غذا خوردیم ودر و در سنگر فرماندهی با هم بودیم و باز دعا شروع شد . باهم رفتیم به دعا و ساعتهای تقریبا 30/10 دعا تمام شد و آمدیم . گفت برویم مخابرات تلفن بزنیم . گفتیم برویم : حاج آقا یک موتور برداشتیم که تا مخابرات که مقداری فاصله داشت رفتیم . تا 11 الی 30/11 به طول انجامید . در مخابرات رزمندگان یک استقبال آن چنانی از حاجی آقا کردند که اصلا من تعجب کردم . گفتم : این معصوم نیست که این قدر دارند زیارتش می کنند . به پاهایش می افتند . لباسهایش را به چشمانشان می کشند . ما که قوم و خویش هستیم و ایشان پسر خاله همسرم است و یک عمر است که با هم بودیم .لیاقت پیدا نکردم که ایشان را بشناسم . الان که فکر می کنم که آقای طاهری می خواسته غسل شهادت بکند آن موقع که ما غفلت کرده بودیم و توی این وادی نبودیم که متوجه بشویم که طاهری دارد چه می گوید . به هر حال به ما گفت : اگر شما می آیید ، بیاید . تا به حمام برویم . اول گفتم : چون نزدیکی های یک بود و یک مقدار خوابالود بودم اگر حاج آقا ضروری من بیایم. که اگر ضروری نیست من نیایم . حاجی طاهری گفت: نه ضروری نیست . من خودم می روم . شما بروید بعد یک مقدار پی بردم که آقای طاهری دارد چه می گوید و منظورش چیست . از آنجا به بعد هر چه اصرار کردم که حاج آقا بیاییم گفت : دیگر شما نمی خواهد بیایید . آن طور که من فهمیدم حاجی طاهری رفت و غسل شهادت کرد . اذان صبح ماشین ها برای بردن نیرو ها آمدند . در آنجا مسئول تک لول و چهار لول بودیم . با هم حرکت کردیم . آن موقع من مسئول توپ چهار لول بودم . تقریبا با یکدیگر رفتیم . ولی خوب جائی که آنها می خواستند فتح کنند گروه ما از گروه حاجی طاهری جدا رفت و ما از آنجا دیگر حاجی طاهری را ندیدیم . تا بعد از 2 روز آقای طاهری شهید شده بود و خبر شهادتش به ما رسید . یکی از دوستان به ما گفت آقای طاهری وارد عملیات می شود. یک ترکش به دستش می خورد و جائی حساسی می خورد که بی هوش می شود. نمی دانم به عصب می خورد که بی هوش می رود و به ا ورژانس می برند . بعد از 5 الی 6 ساعت که به هوشش می آورند می پرسند ، اینجا کجاست . می گوید اینجا اورژانس است داریم شما را مداوا می کنیم . می گوید من کاری نشده ام . برای چی من رو آوردید به اینجا پیش دکترها و پرستاران . می گویند : حاجی آقا شما حالتان خوب نیست . شما باید تا 48 ساعت دیگر اینجا باشید . هر چه پرستاران و پزشکان اسرار می کنند فایده ای ندارد و باز دوباره به خط می روند و گردان را به عهده می گیرند ولی این دفعه به فیض عظمای شهادت می رسد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه