شناسه: 215229

عشق به جهاد

یادم می آید زمانی که جنگ شروع شد ایشان گفت : مادر جان من دیگر به مدرسه نمی روم و باید به جبهه بروم و یار محمد دو سال در بجنورد دوره دید و زمانیکه آمد به ایشان گفتم : پسرم برادر دیگر شما به جبهه رفته است شما نرو چون ما دست تنها هستیم گفت: این حرفها را به من نگو من باید به جبهه بروم ما باید برای اسلام برویم دشمنان می خواهند اسلام را از بین ببرند وشما نباید مانع رفتن من به جبهه شوید .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه