شناسه: 216035

خاطره شماره 3 - شهید سیدابوالفضل شاکری

راوی ابوالفضل شاکری : پس از اسارت به دست کومله ها در کردستان چشمهایمان را بستند و دست و پاهایمان را زنجیر زدند. همانگونه که ما را می بردند، گفتم: خدایا اگر چنانچه موسی بن جعفر را به غل و زنجیر کشیدند، من از او اضافه تر نیستم اما از تو می خواهم که زندگی مرا به دست این از خدا بی خبران به اتمام نرسانی، می خواهم همچون حسین (ع) در راه خدا و در راه کربلا به شهادت برسم،‌ همانطور که با خدایم راز و نیاز می کردم، طوفانی شدید به پا شد و من در گودالی افتادم. بعد از مدتی طوفان قطع شد و هیچ سر و صدایی به گوش نرسید سرم را روی سنگی کشیدم و چشمانم را باز کردم، دیدم کسی اطرافم نیست، خدا را شکر کردم که این گونه بندگانش را نجات می دهد. بلند شدم آهسته از گودال بالا رفتم در فاصله ای مرد چوپانی را دیدم که کنار گوسفندانش نشسته بود. خودم را به هر نحوی بود به او رساندم. از من سؤال کرد آیا طرفدار خمینی هستی یا نه؟ گفتم از یاران خمینی هستم، دست هایم را باز کرد و بعد زنجیرهای پاهایم را. از او راه رزمندگان را پرسیدم و او نشانم داد با تشکر از او جدا شدم، اما هرچه رفتم رزمندگان را نیافتم، به نزد چوپان برگشتم او راه را به من نشان داد و من را به رزمندگان رساند و از من جدا شد. من به جایی که از خدا آرزویش را می کردم برگشتم و خدا را شکر و سپاس نمودم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه