خاطره شماره 5 - شهید سیدابوالفضل شاکری
همسر شهيد : «وقتي من و فرزندانم مشکلي داريم بر سر مزار او مي رويم و با او درد دل مي کنيم و مشکلات را با او در ميان مي گذاريم و همواره شاهد بودم که بعد از دو روز بيشتر مشکلات حل مي شود. مدتي پيش به مسافرت رفتيم، وقتي برگشتيم احساس کردم عطر و بويي خاص فضاي خانه را پر کرده است، به فرزندانم گفتم: در مدتي که ما نبوده ايم، پدرتان در منزل بوده است.»
«هميشه بعد از نماز به ائمه اطهار (ع) سلام مي دهم و به شهيد هم سلام مي دهم. يک روز گفتم: آيا شهيد سلام مرا مي شنود؟ شب خواب ديدم که او مي گويد: بله. مي شنوم.»
«براي دخترم خواستگار آمد، پس از جواب مثبت خواستم ،که براي داماد هديه اي خريد کنم، ولي به خاطر اين که درآمدي نداشتيم، فکر کردم متوسل به روح شهيد شوم. وقتي به بانک براي دريافت حقوق ماهيانه رجوع کردم، مبلغ يکصدهزار تومان اضافه به حساب واريز شده بود که آن از توجه و عنايات شهيد بود و اعتقادم چند برابر شد.»
ثبت دیدگاه