خاطره شماره 14 - شهید سیدابوالفضل شاکری
علي نور زاده: سيد ابوالفضل بر خلاف من ، کار کردن را بسيار دوست داشت. مشغول ساختمان سازي بود که به نزدش رفتم. آن روز ، کت و شلوار تازه ام را پوشيده بودم.
نزديک شد و با دستان خاکي اش محکم به پشتم زد و کتم را خاکي کرد. سپس گفت: علي آقا! بيا جلو تر. از خاک نترس. ما همه از خاکيم. کتم را در آوردم و تا غروب با هم کار کرديم.
ثبت دیدگاه