خاطره شماره 16 - شهید سیدابوالفضل شاکری
برات توحيدي: با سيد ابوالفضل ، براي جذب نيرو و تبليغات به روستا ها مي رفتيم. در يک روز سرد زمستان به روستايي رسيديم. مردم نزديک مسجد جتمع جمع شده بودند. عده اي نيز گريه مي کردند.
وقتي علت را جويا شديم ، گفتند: يکي از اهالي بيماري سختي دارد و وسيله اي نيست تا وي را به دکتر برسانيم. شاکري گفت: سريع ماشين را آماده کنيد در حال حاضر ، نجات اين بيمار واجب تر از هر کاري است. خيلي سريع ، او را به دکتر رسانديم. با لطف و عنايت خدا و درايت سيد ابوالفضل ، او نجات پيدا کرد.
ثبت دیدگاه