شناسه: 216062

خاطره شماره 30 - شهید سیدابوالفضل شاکری

مرضيه اميري: در دفتر چه ي خاطرات سيد ابوالفضل آمده است: با عده اي از نيروها ، اسير دشمن شديم. چشم ها و دست هايمان را بستند. جاي را نمي ديديم. در آن هنگام گفتم: خدايا! دلم مي خواهد آزاد شوم تا رو در رو با دشمن کشته شوم.
طوفان شديدي به راه افتاد. در ميان گرد و خاک طوفان ، با زحمت و تلاش زياد ، دست هايم را باز کردم. کسي ديده نمي شد. بعد از مدتي پياده روي ، هوا آرام شد. در راه به چوپاني بر خوردم با راهنمايي او ، نيروهايمان را پيدا کردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه