شناسه: 216064

خاطره شماره 32 - شهید سیدابوالفضل شاکری

احيا محمد مردانپور: در آخرين خدا حافظي مان با خنده گفتم: ابوالفضل! خيلي نوراني شده اي. ما را هم شفاعت کن. گفت: به نظر شما آيا اين سعادت نصيبم خواهد شد؟ اشک از چشمانم جاري شد. صورتش را بوسيدم و گفتم: ان شا الله خدا نگهدارت باشد. وقتي از هم جدا شديم. تا جايي که چشم کار مي کرد ، از پشت سر نگاهش کردم. به دلم گواه شده بود که اين بار شهيد خواهد شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه