خاطره شماره 38 - شهید سیدابوالفضل شاکری
همسر شهيد: يک روز مشغول نظافت منزل بودم. سيد ابوالفضل پسرمان را داخل زنبيلي گذاشت و از منزل خارج شد. وقتي دوستانش وي را ديدند ، پرسيدند سيد! چرا پسرت را داخل زنبيل گذاشته اي؟ با خنده گفت: مادر ش را اذيت مي کرد ، مي خواهم بفروشمش.
ثبت دیدگاه