شناسه: 216315

خبر شهادت

راوی محمدعلی سمیعی: زمانیکه صادق شهیدشده بود من هم دراهواز بودم ولی از شهادت ایشان هیچگونه اطلاعی نداشتم . روز بعد از شهادت صادق من یک حالت عجیبی داشتم به طوریکه به من الهام شده باشد صادق شهید شده است به همین به قسمتی که شهدا را جمع و جور می کنند رفتم تا ببینم صادق هم آنجاست یا نه . دراین قسمت گروهی بودندکه هر زمان جنگ شروع می شد ازگناباد برای جمع آوری شهدا به منطقه می آمدند . من به آنجا رفتم وبه متصدی آنجا که آنزمان آقای ابراهیم نژاد که گنابادی هم بودندگفتم : احتمال دارد فرزندم صادق سمیعی هم شهید شده باشدو دربین این شهدا باشد بنابراین اگر اجازه بدهید من بیایم ودر بین این شهدا یک نگاهی کنم شاید او هم باشد . ولی آقای ابراهیم نژاد گفت : نمی شود ،و ما نمی توانیم اینچنین اجازه ای را به شما بدهیم ما هم به بهانه اینکه می خواهیم 5-6 کیلو عطر را در اینجا تقسیم کنیم و به جنازه شهدا عطر بزنیم رفتیم داخل ولی درآنجا هر چه گشتیم دیدیم که صادق نیست فکر کردم که من اشتباه حدس زده بودم واشتباه می کردم که صادق شهید شده است به همین دلیل به مشهد برگشتم. حدوداً 48 ساعت پس از اینکه من به مشهد رسیدم به ما اطلاع دادند که صادق شهید شده است پس از چند وقت هم پیکر این شهید را برای ما آوردند. پیکر صادق را به همراه 71 نفر دیگر از شهدای سپاه پاسداران از نخریسی تشییع کردند و تا فلکه برق اینها را آوردند و ما به اتفاق تمام والدین شهدا در جلوی جنازه ها بودیم التبه چونکه 72 نفر شهید بودند خیلی تشییع مفصلی بود در همان روز تشییع جنازه بود که یک آقایی آمد جلو و بعد با من معانقه کرد وشروع کرد به گریه کردن و خیلی ناراحت بود من زمانیکه دقیقاً به این بنده خدا نگاه کردم ایشان را شناختم ومتوجه شدم که ایشان یکی از هم قطارهای ارتشی ما بوده است ولی من درهمان حال که ایشان را در آنجا می دیدم تعجب کردم چونکه این آقا آن زمانی که من درارتش بودم اهل این حرفها نبود که بخواهد برای تشییع شهدا بیاید همانجا با خودم گفتم : سبحان ا… این چه انقلاب و چه جنگی است که همه را عوض می کند درهر حال این بنده خدا پس از عرض تسلیت ومعانقه ورروبوسی از آنجا رفت و من هم ایشان را تا 5-6 ماه بعد که برای تشییع جنازه ی یکی ازدوستان به خواجه ربیع رفته بودیم ندیدم . من زمانیکه در خواجه ربیع با این بنده برخورد کردم گفتم : من به یاد دارم که 5-6 ماه پیش شما هم در تشییع 72 تن شهید که صادق ما هم جزوآنها بود شرکت کردید و دلیل اینکه اینقدر ناراحت بودی و گریه می کردی چه چیزی بوده است ؟ این بنده خدا زمانیکه من این حرف را زدم شروع کرد به گریه کردن وگفت : من آن زمانیکه درارتش با شما هم قطار بودم راه من از راه شما جدا بودواصلاً به دنبال این مسائل نبودم ولی اززمانیکه انقلاب شد و جنگ شروع شد دقیقاً 180 درجه تغییر کردم و بعد هم رفتم و بسیجی شدم . اتفاقاً زمانیکه بسیجی شدم آمدم و درگردان ستار مشغول به خدمت شدم و درآنجا بود که با صادق آشنا شدم و شیفته اخلاق ایشان شدم . آنزمان صادق درگردان ستار با وجود اینکه فرمانده گردان هم بود ولی برای خودش چادری نداشت و هر شب نوبت یک چادر بود که می رفت ودرکنار بسیجیها می خوابید وپهلوی ما می آمد و من هم در همانجا بود که به ایشان خیلی علاقه مند شدم چونکه ویژگی های اخلاقی خاصی داشت و همه را مجذوب خود می کرد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه