شناسه: 216325

عشق شهادت

راوی محمدعلی سمیعی: من دقیقا به یاد دارم آخرین مرتبه ای که صادق برای مرخصی به مشهد آمده بود فقط سه روز مرخصی به ایشان داده بودند. ایشان در این سه روز- روزی 3-4 مرتبه به منزل ما می آمدند. ایشان آخرین باری که به منزل ما آمدند زمانی بود که می خواستند بروند. به من گفتند: شما هم بیا به منزل ما برویم. من گفتم: الان آخر شب است و بچه ها هم خواب هستند و نمی توانم به همراه شما بیایم. صادق در آن شب خیلی اصرار می کرد و می گفت: امشب می خواهم به منزل حاج آقا بروم، بهتر است که شما هم به همراه من بیایی. امشب را در کنار جمع خانواده باشیم. من خیلی دوست داشتم که به همراه صادق بروم. اما بر خلاف میل باطنی ام چونکه بچه ها، کوچک و خواب بودند نمی توانستم بروم. به هر حال من از ایشان خداحافظی کردم و صادق رفت. اما پس از پس از چند لحظه برگشت و در زد. تعجب کردم و گفتم چه شده؟ صادق گفت: کلیدهایم را در منزلتان جا گذاشتم. صادق آمد و کلید هایش را برداشت و رفت اما پس از چند لحظه دو مرتبه در زد. من هم در را باز کردم و باز هم دیدم که صادق پشت در است. پرسیدم چه شده؟ صادق گفت کارتم دست حسین (پسرم) جا مانده است و من فراموش کرده ام که از او بگیرم. دقیقا به یاد دارم که صادق در آن روز دو سه مرتبه رفت و برگشت. وقتی که صادق از آنجا رفت من خیلی منقلب شدم و از این موضوع که نتوانستم به همراه ایشان بروم خیلی ناراحت شدم. من فکر می کنم ایشان 20-25 روزی را در جبهه بودند و در روز 22 اسفند به درجه رفیع شهادت نائل آمدند و در روز اول فروردین 1364 بود که خبر شهادت ایشان را به پدرومادر می دهند من هم در همان روز در منزل مادر شوهرم بودم که گفتم بهتر است در روز اول فروردین منزل پدر و مادرم هم بروم. البته من می دانستم پدر و مادرم در روز اول سال طرف صبح در بهشت رضا(ع) هستند. حوالی بعد از ظهر به همراه همسرم به منزل حاج آقا رفتیم. زمانیکه به آنجا رسیدیم دیدم چند نفر از برادران سپاهی در حالی که عکسی از صادق در دستشان است در مقابل منزل حاج آقا ایستاده اند. من در همانجا بود که متوجه شدم صادق شهیده شده. و در روز دوم فروردین به معراج رفتیم و برای آخرین بار دیداری را با ایشان داشتیم و درروز سوم پیکر ایشان را تشییع کردیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه