شناسه: 216327

ايجاد روحيه در رزمندگان

راوی محمدعلی سمیعی: به یاد دارم یک روز در منطقه حورالهویزه قرار بود عملیاتی انجام شود طبق شناسائی هایی که انجام شده بود آماده اعزام شدیم. آن زمان سردار شوشتری قرار بود در کارهای قرارگاهی انجام وظیفه کنند. تعدادی از بچه های تیپ امام رضا(ع) هم که در آن زمان سردار قالیباف مسئولیت آنها را به عهده داشت قرار شد به همراه ما بیایند. البته بچه های 25 کربلا هم که از مازندران بودند تقریبا با ما همراه شدند و در کل یک جمع خیلی عجیبی شده بود به طوری که زمانی که ما وارد منطقه شدیم یکسری مسائلی پیش آمد که باعث شد دشمن متوجه حضور ما در منطقه شود. آتش زیادی را بر سر ما می ریخت، به حدی که ما مجبور شدیم مخفی شویم و در مناسب ترین جا زمین گیر شویم. من هم محلی را برای اختفا پیدا کردم و با دستهایم شروع کردم به کندن زمین، چون که زمین صاف بود و اگر ترکشی می آمد احتمال اصابت آن زیاد بود. در هر حال همه ترسیده بودند و هر کدام به سمتی می دویدند که محل مناسبی را برای اختفا پیدا کنند. من مخفی شده بودم که دیدم صادق با یک حالت عجیب و غریبی که خیلی خونسرد به نظر می رسید به کنار من آمد و در کنار من نشست و شروع کرد به صحبت و می گفت: می دانی که من در چه فکری هستم؟ گفتم: نه. صادق گفت: چشمهایت را بر روی هم بگذار تا برایت تعریف کنم در چه فکری هستم. من چشم هایم را بستم و صادق گفت: من الان فکر می کنم که سوار بر یک بنز 220 هستم و با سرعت از سمت فلکه احمدآباد به سمت منزل می روم، شما هم می آیی که برویم یا نه؟ صادق با این چنین روحیه ای بدون درنظر گرفتن موقعیت که ما در چه مخمصه ای قرار گرفتیم و فقط خداوند در آن موقعیت می تواند به داد ما برسد، خیلی راحت و خونسرد نشسته بود و برای خودش با تخیلاتش داستان می ساخت. در هر حال ما به حال ایشان غبطه می خوردیم و می گفتیم: خوشا به حال ایشان که نمی ترسد و اگر هم می ترسد به روی خودش نمی آورد. به هر حال ایشان اعتماد به نفس عجیبی داشت و واقعا سزاوار مقام شهادت بود. یعنی اگر غیر از این بود در حق ایشان ظلم می شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه