احساس مسؤلیت
در منطقه که بودیم به عنوان بهیارو پرستار انجام وظیفه می کردیم . خوابگاهمان نزدیک بیمارستان امام رضا بود . آن موقع چون هنوز سازماندهی نشده بودیم . بیشتر مواقع آقای سجودی از وضعیت بیماران خبرمی گرفت و به آنها رسیدگی می کرد . آن موقع کار آموز بودیم. یک شب ایشان به خوابگاه تلفن زده و به کشیک گفته بودند به بچه ها بگو حاضر باشند چون تعدادی از مجروحین را می خواهند بیاورند . لحظه ای بعد دیدم خودشان به خوابگاه آمدند در حالی که روپوش کار آموزی به تن داشتند بچه ها به ایشان گفتند : چرا این طوری آمدی ؟ حداقل روپوشت را درمی آوردی ؟ گفت : به علت عجله ای که داشتم فراموش کردم روپوشم را درآورم. با توجه به این که به خوابگاه تلفن زده بود ولی دلش آرام نگرفته و با خود گفته بود شاید بچه ها متوجه نشوند و با همان لباس سفید کارآموزی از بیمارستان با حالت دو تا خوابگاه آمده بود.
ثبت دیدگاه