جهاد با نفس
راوی حمید کفشکنان: یک روز در زمان نوجوانی به خانة خواهرم مادر محمد سبزیکار رفتم. در آنجا مشکلی پیش آمد من شروع به داد زدن کردم محمد در آن زمان از من چند سالی بزرگتر بودم و محمد هم که مشغول درس خواندن بود یک دفعه ناراحت شد از جایش بلند شد و یک سیلی محکم به صورتم زد. من چون با او رابطة عاطفی نزدیکی داشتم خیلی دلگیر و ناراحت شدم و تصمیم گرفتم با او صحبت نکنم و هر چه محمد می خواست با من صحبت کند من با او صحبت نمی کردم بعد من به خانة خودتان رفتم. بعد از ظهر همان روز محمد به درب خانه ما آمد و مرا صدا زد و گفت: محمد بیا برویم کارت دارم. گفتم: نه من با تو جایی نمی آیم. گفت: بیا کارت دارم. خلاصه با اصرار ما را توی ماشین نشاند و با هم بیرون رفتیم. محمود دور فلکه صاحب الزمان نگه داشت و از قنادی آنجا دو تا کیم گرفت و آورد. یکی از کیمها را به من داده ولی من در ابتدا کیم را نگرفتم. محمد دو مرتبه کیم را به من داد و در همان حال گفت: نه باید حتماً بگیری و بخوری. چون من و تو با هم رفتیم. تو نباید دلگیر شوی. مرا ببخش. خلاصه شروع کرد به عذرخواهی کردن. من هم چون او از من بزرگتر بود ادب حکم نمی کرد که بیشتر از آن روی حرف خودم پافشاری کنم. کیم را قبول کردم و با هم خوردیم تا اینکه به درب خانه ما رسیدیم. همینکه می خواستم از ماشین پیاده شوم محمد دستم را گرفت و گفت: حمید! گفتم: چیه؟ گفت: بیا و یک سیلی به من بزن. من در آن لحظه یک دفعه جا خوردم. گفتم: برای چه؟ گفت: چون من به تو سیلی نزنی من راضی نمی شوم. اصرار کرد و مرا قسم داد و گفت: نه حتماً باید یک سیلی محکم همانطور که من به تو زدم به من بزنی. با این حرف او بغض گلویم را گرفت و دست به گردن او انداختم و با هم روبوسی کردیم و گفتم: من از این قضیه گذشتم اما او راضی نشد و گفت: تا یک سیلی نزنی نمی گذارم. پیاده شوی. من هم گفتم: به خاطر اینکه تو راضی شوی، یک سیلی آهسته به صورتش زدم. پس از آن او یک مقداری احساس آرامش کرد و موضوع همانجا منتفی شد.
ثبت دیدگاه