شناسه: 216979

خاطرات جنگي

راوی هاشم ساجدی: در تنگه چزابه شبی بود که ما خاکریز می زدیم. خیلی شب تاریکی بود بعد یکی از بچه های بسیج که تأمین نیروهای لودر و بلدوزر بود یک خمپاره آ/د نزدیکش افتاد زمین تاریک بود و ما مسیر این برادر عزیز را نمی دانستیم کجاست. یک دفعه صدا که خوابید. دیدیم صدای الله اکبر لااله الاالله می آید. ما هم مسیر همین صدا را گرفتیم و رفتیم نزدیکش گفتم: چی شده. گفت: ترکش خمپاره خوردم. همینطور ذکر خدا زمزمه می کرد و بدنش را دست زدم، شلوارش اینها همه خونی بود، رفتم که بگویم آمبولانس بیاید چون مسیر خیلی ناهموار بود، گفتم خوب من ایشان را می برم توی آمبولانس و راننده آ/د بازوهایش را بگیرد و من پایش را دیدم یکی از پاهایش نیست یعنی شلوارش مانده بود من یک دقیقه متحیر شدم و بدنم سست شده ناراحت شدم که آنجا که دو تا پایش بود حالا چی شده بود؟ گفت: برادر به چه فکر می کنی، گفتم به هیچی گفت به پایم فکر می کنی گفتم: بله گفت: عیب ندارد برادر چیزی نیست، من گفتم نه ببینم چی شده گفت: وقتی آمدیم آنجا متحیر شدم که خدایا چرا این هیچی نگفت: و بعد فهمیدم که این جوان 17-18 ساله چطور در خدا فرو رفته بود که اصلاً پایش را فراموش کرد و یا اصلاً به من نگفت که پایم افتاده من گفتم خوب چرا نگفتی؟ گفت: بیا برویم برادر ابوالفضل (ع) دست داد امام حسین (ع) سر داد علی اصغر علی اکبر دادند اینها برای احیای اسلام بود. ما هم باید دست بدهیم باید سر بدهیم اینکه چیزی نیست بیا برویم من نتوانستم خودم را متقاعد کنم، برگشتم و هر چه رفتم گشتم پا را پیدا نکردم. آنقدر تاریک بود که نتوانستم پیدا کنم، آمدم، ایشان بالاخره شهید شدند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه