حرمت والدین 2
به روایت از هما رضایی : نادر اهل تفریح بود. یادم است که با دوستانش قرار گذاشته بود تا به کره بروند نادر هم تمام کارهایش را انجام داده بود و وسایل مورد نیاز را هم تهیه کرده بود. صبح که نادر از خواب بیدار شد و خودش را برای رفتن آماده می کرد. ناگهان مادرم آمد و گفت: نادر دیشب خواب بدی دیده ام، دوست ندارم بروی. حالا برادرم از چند روز قبل هماهنگی کرده بود، وسایل تهیه کرده بود. گفت: مادر دوستانم منتظرم هستند. اجازه بدهید من بروم. مادرم گفت: من راضی نیستم شما بروید. نادر با اینکه خیلی دوست داشت برود، ولی دیگر روی حرف مادرم حرفی نزد و گفت: چشم. هر چه شما بگوئید. شاید اگر فرد دیگری در وضعیت ایشان قرار می گرفت نمی توانست از خواستة خود بگذرد. دوستانش هم تماس گرفتند که چرا نمی آیی همه منتظر شما هستند؟ ولی گفت: من نمی توانم بیایم شما بروید خلاصه تا آنجا که در توانش بود سعی می کرد رضایت مادر را به دست بیاورد و راضی نبود ایشان لحظه ای ناراحت باشد.
ثبت دیدگاه