عشق به شهادت
من مسئول حفاظت اطلاعات بودم. یادم است یک عملیات گسترده ای را نیروهای ایرانی علیه نیروهای عراقی طراحی کرده بودند. در همین رابطه جلسه ای برگزار شده بود. بعد از جلسه فرمانده لشگر من را صدا زد و گفت: چهار، پنج نیرو برای تیم های شناسایی می خواهم. در ضمن احتمال زنده ماندن اینها یک درصد است گفتم: باشد. در چادر ستاد خبری بچه ها را جمع کردم فرصت هم خیلی کم بود گفتم بچه ها به پنج نفر برای سناسایی نیاز داریم که احتمال برگشتشان یک درصد است. نود و نه درصد اینها شهید می شوند با این شرایط هر کس که داوطلب است اعلام آمادگی کند. یادم است اوّلین نفری که هنوز صحبت من تمام نشده بود آمادگی خودش را اعلام کرد نادر رضایی بود. بلافاصله گفت: من می روم خلاصه افراد انتخاب شدند و قرار بر این بود کسی از اعزام این افراد خبردار نشود و به طور خیلی مظلومانه خداحافظی کردند و رفتند حتی ایشان از صمیمی ترین دوستانش به دلایل امنیتی نتوانست خداحافظی کند و متأسفانه در همان عملیات به طرز دلخراشی هم به شهادت می رسد.
ثبت دیدگاه