شناسه: 218373

علاقه مندی و آرزوها

به روایت از محترم مهری : یادم هست یک روز که رجب علی در رابطه با شهادت حرف می زد و می گفت که آرزو دارم تا به شهادت برسم به او گفتم: جلوی من این حرف ها را نزن که دیگر نمی گذارم به جبهه بروی اما او گفت: مادر جان شما باید مثل مادرانی که وقتی برای دعوت به جبهه به پیش آنها می رفتیم شیشه های ماشین را می شکستند ولی وقتی جنازه پسرشان را می بردیم برای هم شیرینی می گرفتند و به هم تبریک می گفتند شما هم باید همین طور باشید و بعد از شهادت من ناراحت نشوید و او با این حرف ها به من دل داری می داد

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه